اخیراً دارم به این موضوع فکر میکنم که چگونه میشه بفهمیم که به موضوعی علاقه داریم؟ شاید بگید پاسخ به این سوال ساده است اما بذارید سوال مطرحشده رو اصلاح کنم و بپرسم چگونه میشه پیببریم که در علاقههامون دچار اشتباه نشدیم یا به بیانی دیگه، چگونه میشه فهمید که خودمون رو در انتخابهامون در زندگی فریب نمیدیم؟
قبل از این که تلاش کنیم پاسخ این سوال رو پیدا کنیم، خوبه یه پرانتز باز کنم و اونم این که گاهی مواجهنشدن با یه سری گزینهها، باعث میشه که برخی از علایق ما پنهان باقی بمونه. به عنوان مثال، یکی از دلایلی که در چند ترم اول دوران کارشناسی تلاش میشه که فرد در معرض ترکیبی از دروس مختلف قرار بگیره همین موضوعه. در واقع تلاش میشه که فرد دایرهالمعارفی چیزهایی را بدونه تا بعدها بتونه با دید وسیعتری روی یک موضوع خاص تمرکز کنه.
اولین پاسخی که شنیدنش برای سوالی که پیشتر مطرح کردم محتمله اینه که اگر فرد گذر زمان رو در حین انجام کار احساس نکنه، اون کار در حیطهی علایقش قرار میگیره. به نظر منطقی هم میاد.
دومین پاسخ مرتبط دیگه میتونه توی موضوعی که محمدرضا از اون به عنوان تفاوت سبک زندگی و سطح زندگی مطرح میکنه پیدا بشه. محمدرضا میگه (نقل به مضمون) که اگه یه نفر میگه میخواد زمان بازنشستگی کتاب بخونه، راحت میشه گفت که کتابخوندن جز دغدغهها (و به نوعی در بحث ما علاقه) اون فرد قرار نمیگیره چرا که اگه دغدغهاش بود هرطور بود توی همین برنامهی الانش هم براش جا باز میکرد. با همین استدلال، شاید بتونیم بگیم کارهایی که فرد در حال حاضر براشون زمان باز میکنه و هرجور هست انجامشون میده صرفاً در زمرهی علایقش قرار میگیره و غیر اون هرچی فکر میکنه که بهش علاقه داره ولی در راستاش عملی انجام نمیده جز علایقش نیست.
بخوانید: چرا کارهایی را انجام میدهیم که بعداً فکر میکنیم آنها را دوست نداریم؟
سومین موضوع هم به نظرم لزوم شناخت دامهای شناختیه. مثلا یه چیزی که الان به نظر میرسه اینه که اثر گوینده میتونه باعث بشه به اشتباه فکر کنیم به یه موضوع علاقه داریم. مثلاً فرض کنید من ممکنه به درس الکترونیک اونقدر علاقهای نداشته باشم. با این حال بیام و این درس رو با استادی بردارم که ذهن بسیار ساختارمندی داره و به خوبی میتونه مطالب رو به دانشجو منتقل کنه. حالا ممکنه این موضوع باعث بشه که به اشتباه فکر کنم به درس الکترونیک علاقهی خیلی زیادی دارم. به نظر من، اگه بعداً هم رفتم سر درس یه استاد دیگه که نامنظم درس میداد و مواردی از این دست و همچنان به درس علاقه داشتم، اونوقته که میتونم واقعاً بگم که به اون درس علاقه دارم. در واقع، فارغ از فردی که داره اون محتوا رو به من آموزش میده، علاقهی خودم رو دارم دنبال میکنم.
باز بیشتر فکر کنم سعی میکنم یه سری از این دامهای شناختی رو با ویرایش همین پست اضافه کنم.
چه حیف که جوابت پاک شد . دربارش حرف داشتم . تعلل کردم : (
در ضمن تبریک برای خونه جدیدت ^^
یک دره نقد داشتم نسبت به حرف های استادت . چسبیدن به یک فیلد و محدود شدن و تخصصی شدن در اون اصلا جالب نیست بنظرم . حداقل من فکر می کنم تا وقتی جوانیم حق داریم فضا های متفاوت رو تجربه کنیم و بعدا تصمیم بگیریم که دوستداریم در چه فضایی متمرکز تر فعالیت کنیم (و در بقیه زمینه ها محدود تر فعالیت کنیم .) تک بعدی (فیلدی :دی) بودن خسته کننده و از نظر من نابود کننده خلاقیت و شوقمونه :-؟
– مرسی بابت تبریکت 🙂
– حرف های استادم به این معنی نبود که نباید با بقیه فیلد ها و فضاها آشنا بشیم. در واقع می گفت الان که نزدیک پایان کارشناسی هستی، تقریبن با اکثر چیزها آشنایی و باید انتخاب کرده باشی و هی سوئیچ نکنی تا بتونی موفق باشی و گرنه شما که هنوز اول کارشناسی هستی :)) و تا می تونی باید تجربه کنی. البته یکی از دام هایی که من گرفتارشم به خاطر تمایل به تجربه کردن خیلی چیزها، نصفه و نیمه رها کردن اوناست. زود دلت رو می زنن و هی می ری سراغ بعدی. بعدن که میای پشت سرت رو نگاه می کنی یا خودت رو با بقیه مقایسه می کنی (این کار اجتناب ناپذیره. هرچقدر هم که بگیم کار نادرستیه) می بینی هیچی. در واقع به نظر می رسه هرچی زودتر این زمان انتخاب فرا برسه، تهش بهتر می شه.
– وای نمی دونی که چقدر به آخر کارشناسی نزدیک شدن، ترسناکه! زندگی خیلی جدی تر میشه و باید انتخاب کنی. و خب جبرجغرافیایی باعث می شه هرانتخابی هم که بکنی، تهش اونقدر راضی نباشی. بگذریم.
– به نظرم بهترین رویکرد، مدل T هست که تو این درس متمم توضیح داده شده. این که یک حوزه رو انتخاب کنیم و در اون حوزه عمیق شیم و در حوزه های دیگه چیزهایی بدونیم.