ابوالفضل چنگیزی

وب‌نوشته‌ها

پراکنده‌گویی‌هایی درباره‌ی مهاجرت

بدون دیدگاه

پیش‌نوشت: من این متن رو حدود شش یا هفت ماه پیش نوشته‌بودم ولی خب به خاطر مشکلات اینترنت در این چند وقت، دسترسی به پیش‌نویس نوشته‌ام رو از دست داده‌بودم. با این حال، الان تغییر اونقدر خاصی توی متن ندادم که سوگیری کم‌تری ناشی از اتفاقات ماه‌های گذشته داشته باشه.

من نزدیک به دو ساله که برای تحصیل در مقطع دکتری به سوئد اومدم. پیش از این، دوبار هم مهاجرت رو داخل ایران تجربه کرده‌بودم. یک‌بار در مقطع لیسانس و یک‌بار دیگه هم زمانی که دانش‌آموزِ دبستان بودم. با این حال، تقریباً همه‌ی چیزهای که در ادامه می‌نویسم مرتبط با تجربه‌ی مهاجرتم به خارج از ایرانه.

چرایی مهاجرت: شاید بین محتواهایی که پیش‌تر در مورد مهاجرت دیده‌بودم، یکی از بهترین‌هاشون اون قسمت از مصاحبه‌ی محمدرضا بود که یک‌بار برای همیشه به سوالِ “مهاجرت کنیم یا نه؟” پاسخ بدیم و دائماً انرژی‌مون رو صرف باز‌ارزیابی تصمیم‌مون نکنیم (+). من پیشنهاد می‌کنم بنویسید تا بعداً یادتون نره چرا تصمیم به مهاجرت گرفته‌بودید، چرا کشور الف رو به کشور ب ترجیح دادید، چرا فلان موقعیت کاری/تحصیلی در فلان شرکت/دانشگاه رو انتخاب کردید و در نظر داشته باشید در هربرهه‌ای، هرتصمیمی رو باید با مقتضیات و اطلاعات همون زمان سنجید. من فکر می‌کنم در مقاطعی این موضوع رو فراموش کردم و هم‌چنان هم گاهی فراموش می‌کنم. نمی‌دونم چقدر این ایده رو بتونم پیشنهاد بدم ولی شاید بشه وقتی که تصمیم‌مون رو نهایی کردیم، با درست‌کردن یک سری زنجیر (تصمیمات ثانویه در راستای تصمیم اولیه)، بیش‌تر برای اون تصمیم‌مون معنا ایجاد کنیم. البته درست‌تر اینه که بگم هزینه‌ی سوئیچ‌کردن به آلترناتیوها رو کمی دشوار کنیم که ذهنمون دیگه اونقدر درگیرشون نباشه!

مراحلِ گذار در زندگی: به نظر من، یه سری مراحل در زندگی قراره حالت گذار داشته باشند. بخوام مثال بزنم کنکور کارشناسی و یا کنکور کارشناسی ارشد چنین حالتی دارند که ما معمولاً چند ماه تا یک‌سال رو به طریق خاصی درس می‌خونیم که آزمون رو بدیم و به واسطه‌ی اون، وارد دانشگاه بشیم و بعد هم اهدافی رو از تحصیل در دانشگاه دنبال کنیم. در حالت مهاجرت تحصیلی برای مقطع دکتری، می‌شه اون برهه‌ای که شامل ایمیل‌زدن به استاد‌ها، خوندن‌ برای امتحان زبان، مصاحبه با استادها و انجام یک سری کار اداریه تا نهایتاً هدفی‌ مثل پژوهش رو بشه دنبال کرد. من اگه برگردم سعی می‌کنم خیلی کمتر در این مراحل گذار باقی بمونم. دلیلش هم اینه که به خاطر ابهام زیاد زندگی در این برهه‌ها، خیلی سخته که رابطه‌ی عاطفی معناداری شکل داد، مهارت‌های شغلی مناسبی یاد گرفت و یا هرگونه کاری که نیازمند برنامه‌ریزی طولانی‌مدت باشه رو انجام داد. هم‌چنین فراموش نمی‌کنم که این مراحل گذار قراره صرفاً ابزاری باشن برای تحقق اهدافِ اصلی‌مون. من دیدم که آدم‌ها گاهی زیادتر از حد در این مراحل گذار می‌مونند و گاهی حتی بعد از گذرکردن، اون ذهنیتِ مراحلِ گذار باهاشون باقی می‌مونه. به عبارتی، فراموش می‌کنن که اساساً هدف چیز دیگه‌ای بوده و اگر هم مدتی با ذهنیت دیگه‌ای زندگی کردند، قرار بوده موقت بوده‌باشه.

تجربه‌یِ اطرافیانِ فردی که به تازگی مهاجرت کرده: من فکر می‌کنم درست از لحظه‌ی بعد مهاجرت، ادامه‌ی زندگی، حداقل برای مدتی، برای اطرافیانِ نزدیکِ فردِ مهاجر به مراتب سخت‌تر از خودِ فردِ مهاجره. در واقع، با اینکه چیزهایی از زندگیِ فرد مهاجر کم شده ولی هم‌زمان چیزهایی هم داره به زندگیش اضافه می‌شه. به این معنا که خب در معرض محیط، تجربه‌ها، و آدم‌های جدید قرار می‌گیره (ولو اینکه جدیدها جای قبلی‌ها رو نتونند پر کنند). این در حالیه که از زندگیِ اطرافیانِ فردِ مهاجر چیزهایی کم‌شده، بدون اینکه فعلاً (و احتمالاً هم برای مدتی) چیزهایی جایگزین بشه.

البته با این پیش‌فرض که وقتی مهاجرت رخ‌ داده، احتمالاً معنیش این بوده که زندگی در خارج برای فردِ مهاجر به موندن در ایران ترجیح داده‌شده و به نظرم برای هفته‌های اول که هنوز اونقدر اطلاعات و تجربیات جدیدی اضافه نشده، این پیش‌فرض هنوز صادقه.

زمانِ اولین برگشت به ایران: من اولین‌باری که به ایران برگشتم بعد از حدود یک‌سال و چند ماه بود. اگه به عقب برگردم، حتماً سعی می‌کنم اولین برگشتم زودتر اتفاق بیفته. به این خاطر که اولین برگشت به ایران، اون تصویرِ غیرواقعی و آرمانی‌ای که بعدِ مهاجرت از زندگی در ایران در ذهن ساخته می‌شه رو از بین می‌بره و هم‌چنین دلایلِ مهاجرت رو مجدداً یادآوری می‌کنه. این باعث می‌شه که در ادامه، زندگی خارج از ایران قابل تحمل‌تر بشه.

گسسته‌شدن پیوند‌ها – دورتر و دورتر شدن: من راستش وقتی اولین بار برگشتم ایران، بیشترین احساسی که داشتم از جنسِ “نه در مسجد گذارندم که رند است/ نه در میخانه کین خمار خواب است” بود! به این معنی که من احساس تعلق خاصی به دنیای خارج از ایران ندارم (یا حداقل فعلاً ندارم) و در عین حال هم مدت‌هاست پیوندم با زندگی در ایران رو از دست دادم و در جریانِ تغییراتِ تدریجیِ زندگیِ آدم‌ها نبودم. من فکر می‌کنم اون لحظه‌ای که آدم ایران رو ترک می‌کنه، زندگی در ایران براش متوقف می‌شه؛ به این معنی که در ادامه شاید فقط یه سری اسنپ‌شات از زندگی در ایران برای فرد خارج از ایران دیده‌می‌شه.

علاوه بر این، یک‌سری از ارتباطاتم هم به معنایی منقضی شده بودند یا شاید هم درست‌تر باشه بگم که تغییر شکل داده‌بودند. به‌علاوه، وقتی اتفاقات ناگواری در ایران می‌افته یا مشکلاتی برای دوستان و نزدیکان رخ می‌ده، دیگه اونقدر تو رو در جریان قرار نمی‌دن با این منطق که خب تو دوری و کاری از دستت بر نمیاد و مشابهاً با همون استدلال، تو هم اون‌ها رو در جریان همه‌ی مشکلاتت نمی‌ذاری و روز‌به‌روز از هم دورتر می‌شید. مهم‌تر از این، متفاوت‌شدن جنسِ مشکلاته که هم‌دلی رو سخت‌تر می‌کنه و این خودش به دورشدنِ بیش‌تر و بیش‌تر دامن می‌زنه.

خورشید: من اگه برگردم، اهمیت خورشید رو جد‌ی‌تر می‌گرفتم و ارزون معامله‌اش نمی‌کردم! من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این که برای بازه‌ی طولانی‌ای به میزان خیلی کمی از خورشید بهره‌مند باشی بتونه تا این حد روی کیفیت زندگیت اثر بذاره و اثرش رو از سرمای هوا کمتر جدی گرفته‌بودم. این در حالیه که کاملاً برعکس بود و سردی هوا به اندازه‌ی تاریکی اصلاً اذیت‌کننده نبود.

یادگیری زبان سوم: من راستش ضرورت یادگیری زبانِ سوم رو اونقدر جدی نگرفته‌بودم. جدی‌نگرفتن به این معنی که خب در وهله‌ی اول فکر می‌کردم کارم با انگلیسی در شمال اروپا کاملاً راه می‌افته که البته از منظری هم درسته (در مقایسه با جنوب اروپا) اما برای زندگی طولانی‌تر قطعاً نیازه. به جز این، قبل‌تر فکر می‌کردم برام جالبه که به خاطر زندگی در یک کشور اروپایی، می‌رم و یک زبان دیگه یاد می‌گیرم ولی خب راستش انرژی زیادی می‌طلبه و منابع‌مون مثل انرژی و زمان هم محدوده. انرژی زیاد رو از این منظر می‌گم که به نظر من، یادگیری زبان جزئیات و ریزه‌کاری‌هایی داره که برای زبان سوم، همه‌ی خاصیتش به دونستن اون‌هاست و اگه سطح پایین‌تر مدنظر باشه که خب با همون انگلیسی هم کار پیش از این در می‌اومده. بعد راستش برای من اینجوریه که همیشه تهِ ذهنم، هزار کار دیگه به جای یادگیری زبانِ سوم در اولویت قرار داره.

تفریحات گروهی و جمع‌های دوستی: وقتی ایران بودم، ممکن بود با دوست‌هام ناگهانی برای فردا یه برنامه‌ی تفریحی بچینیم یا حتی سفر بریم! در واقع، “حداقل برای من” این‌جوری بود که اونقدر برنامه‌ریزی‌‌کردن از قبل برای یه رویداد گروهی معنی نداشت. این در حالیه که تجربه‌ی این دوسال برای من این‌جوری بوده که برای یک رویداد مشابه، باید از مدت‌ها قبل برنامه بچینی و این هماهنگ‌شدنه هم به مراتب سخت‌تر شده، در حالی که لذتش هم چه‌بسا کم‌تر از رویدادِ مشابه در ایرانه. 

به‌علاوه، باید یه انرژی‌ خوبی صرف بشه که اون دوستی‌ها رو بسازی و خب اینکه در یک نمونه‌ی بزرگ هم ممکنه به راحتی آدم‌هایی که باهاشون اشتراکات زیادی داشته باشی رو پیدا نکنی، چه برسه به یک نمونه‌ی خیلی کوچک‌تر. به عبارتی، آدم مجبور می‌شه گاهی با آدم‌هایی دوست بشه که خب در یک نمونه‌ی بزرگ‌تر، احتمالاً جز چندده انتخاب اول هم نمی‌بودند.

در رابطه با سیستم: اینکه تقریباً هیچ‌چیز اونقدر به یک یا چند فرد خاص وابسته نیست و سیستم به راحتی می‌تونه افراد رو جایگزین کنه و تغییر خاصی هم برای ادامه‌ی مسیر به وجود نیاد یه مقداری راستش برای من احساس بی‌معنایی و بی‌انگیزگی ایجاد می‌کنه. البته که احتمالاً پیش‌تر بخشی از معنا یا انگیزه‌ام رو نباید از چنین‌چیزی می‌گرفتم.

پی‌نوشت: من این نوشته رو پیش‌تر در یکی از کامنت‌ها زیر بحث “تجربه‌های مربوط به مهاجرت و زندگی در شهرها و کشورهای دیگر” در متمم نوشتم و این‌جا هم با تغییرات جزئی آوردم.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *