گروس عبدالملکیان در مجموعۀ “هیچ چیز مثل مرگ تازه نیست” تعدادی از شعرهاش رو به همراه عکسهایی از عکاسان برجستۀ ایرانی به اهتمام نازنین طباطبایی منتشر کرده. هدف این بوده که در نهایت اثر جدیدی از این دو ترکیب به وجود بیاد و فضای بزرگتری برای اندیشیدن فراهم بشه. از نظر من تا حد خیلی خوبی این کار موفق بوده و من این مجموعه رو در مجموع دوست داشتم.
در ادامه، یکی از شعرهایی که در این کتاب اومده و دوست داشتم رو آوردم (شعر از کتاب حفرهها در این مجموعه آورده شده):
بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود ،عاقبت بارید ...تو بعدِ سالها به خانهام میآمدی تکلیفِ رنگ موهات در چشمهام روشن نبود تکلیفِ مهربانی، اندوه، خشم و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم تکلیفِ شمعهای روی میز ...روشن نبود من و تو بارها زمان را در کافهها و خیابانها فراموش کرده بودیم و حالا زمان داشت از ما انتقام میگرفت در زدی ،باز کردم سلام کردی ،اما صدا نداشتی به آغوشم کشیدی اما سایهات را دیدم که دستهایش توی جیبش بود به اتاق آمدیم شمعها را روشن کردم ولی هیچچیز روشن نشد نور تاریکی را ...پنهان کرده بود بعد بر مبل نشستی در مبل فرو رفتی در مبل لرزیدی در مبل عرق کردی :پنهانی، گوشهی تقویم نوشتم نهنگی که در ساحل تقلا میکند .برای دیدن هیچکس نیامده است
به به
مخلص حاج عمو.