من تو ذهنم یک طیف برای نحوهای که افراد به بقیه مشورت میدن دارم و هر وقت میخوام با یه فردی دربارۀ یک تصمیم مشورت کنم یا میبینم که یه نفر داره به فرد دیگری مشورت میده، نگاه میکنم که این آدم کجای این طیف قرار میگیره. برای این که این طیف رو بهتر ببینیم، بیاین دو قسمت اکستریم این طیف رو بررسی کنیم.

از نظر من یه سر طیف میشه آدمهایی که موقع مشورت دادن بعضاً نگاه از بالا به پایین دارد یا حتی اگه نداشته باشن، نحوۀ مشورت دادنشون این نگاه رو به آدم القا میکنه. این آدما بینهایت قضاوتکننده اند. یه جوری نگاه میکنن که انگار تو ذهنشون این جمله داره مرور میشه: “بیچاره! واقعاً مسألۀ تو اینه؟ ما صد سال پیش مسألهمون این بود.” بعد اینکه بعضاً خودخفنپندارند و دستاوردهاشون رو، تقریباً به صورت کامل، حاصلِ ویژگیهای یک عامل (مثلاً به طور خالص ویژگیهای خودشون) یا نهایت دو/سه عامل میدونن و خیلی عوامل دیگهای که منتهی به جایگاهشون شده رو موقع مشورت دادن نادیده میگیرند (خودآگاه یا ناخودآگاه). از ویژگیهای دیگهاشون اینه که یه حالت دانای کل نهفتهای درونشون وجود داره. به علاوه، به ندرت حاوی اطلاعات آموزنده هستند، بسیار شدید بایاس هستند و جوابهای آماده دارند. یه نکته خیلی مهم به نظرم اینه که اینا خیلی خیلی نگاه آماری دارند و مثلاً احتمال کم رویدادها رو به رخت میکشن و بعضاً آدم رو ناامید هم میکنن. بعضاً به آدم این احساس رو میدن که همه چیز از الان مشخصه و معلومه که اوضاع فلان میشه. دیگه اینکه جملههاشون مثلاً این تیپیه که “بدیهیه که باید فلان رو انتخاب کنی”، “فلان کار رو نکنی دیوونهای”، “فلان چیز کنسله”، “باختی”، “میدونم چی میگی ولی …” و در ادامه هم حرف خودشون رو قاطعانه دوباره تکرار میکنن. با این حال بعضی وقتها هم واقعاً حرفشون درسته ولی مشکل اینه که یه جوری به آدم مشورت میدن که آدم وسوسه میشه ثابت کنه حرفشون غلطه. در واقع ممکنه نیت آدمهای این سر طیف خیر باشه ولی عملشون قطعاً خیر نیست و به قول اون جملۀ معروف: “جادۀ جهنم رو با نیتهای خیر سنگفرش کردند.”
شروع پرانتز
اینجا خوبه یه پرانتز باز کنم و بگم بعضی آدمها هستند که با کوچکترین محرکی تحریک میشن و این گاهی تقصیر مشورتدهنده نیست. یعنی کافیه به بعضی آدما نگاه آماری یادآوری بشه یا این احساس رو پیدا کنن که طرف مقابل داره شانس موفقیت اونا رو در اون کیس تصمیمگیری نادیده میگیره، اون وقته که به سرعت میرن سمت گزینهای که ثابت کنند فرد مقابلشون داره اشتباه فکر میکنه. از نظر من وقتی یه آدم نمیدونه داره چه کار میکنه یا اونقدر انگیزههاش درونی نیستند، گاهی دوست داره یه انگیزۀ اینجوری پیدا کنه و خیلی وقتها درسته که بهمون انگیزههای قویای میده ولی خیلی محتمله که در انتها ما رو با پوچی روبرو کنه. از همین رو در حین خوندن این نوشته فرض کنید که یه آدم واقعاً رفته سراغ یه فرد دیگه که ازش برای تصمیمی مشورت بگیره و هدفش ثابت کردن خودش به فرد دیگر، تأییدطلبی، انداختن مسئولیت به گردن مشورتدهنده یا هر هدف دیگهای جز واقعاً مشورت گرفتن نیست.
پایان پرانتز
حالا اون سر طیف میشه آدمهایی که اصلاً بایاس نیستند و اطلاعات خیلی مفید و غیربایاسشدهای به آدم میدن. به هیچ وجه آدم رو قضاوت نمیکنن. کمک میکنن قشنگ مسئله رو بشکافی و نقش عوامل مختلف رو در نظر میگیرند. جملههاشون با کلماتی مثل “به نظر من”، “طبق مشاهدات محدود من”، “ممکنه”، “شاید” و … شروع میشه. وقتی میخوان از دریچهی آمار به مسئله نگاه کنن، جوری این کار رو انجام میدن که حتی اون احتمال اندک هم دیده میشه و غیرممکن به چشم نمیاد. به آدم احساس تسلط بر اوضاع میدن. با این حال، پررنگترین ویژگیشون از نظر من اینه که به هیچ وجه نمیشه از زیر زبونشون بیرون کشید که چه گزینهای رو اگه جای تصمیمگیرنده بودند انتخاب میکردند.
من حس میکنم خیلی سعی کردم به صورت اکستریم این سر دوم طیف باشم. بیشتر به این معنی که به هیچ وجه نشون ندم که از نظر من چه تصمیمی درسته حتی وقتی دوستم یا یه فرد نزدیک به من صریحتاً این رو ازم میپرسید که اگه من جای او بودم چه تصمیمی میگرفتم. شاید از بار مسئولیت یا عذاب وجدان چنین چیزی میترسیدم. شاید هم فکر میکردم که این کار، خصوصاً وقتی که گزینهام مخالف گزینهای باشه که دوستم ته دلش به اون مایله، به او احساس ساپورتیو نبودن میده. این در صورتیه که خیلی وقتها خودِ دوستم چنین درخواستی از من داشته. گاهی هم حس کردم که چنین کاری باعث میشه توی ذهنم خودم رو نزدیکتر به آدمای اون سر طیف یعنی دستهی اول ببینم. این در حالیه که این یه طیفه و صفر و یکی نیست. قرار نیست یکی از دو سر اکستریم طیف باشیم.
در حال حاضر فکر میکنم این سرِ اکستریم طیف بودن صرفاً برای آدمایی که باهاشون نزدیکی خاصی نداریم یا با یه آدم رندوم روبروییم حالت خوبیه. از نظر من برای یه آدم نزدیک زندگیمون، باید بیشتر از حالت اطلاعاتدهنده بودن در تصمیمهاش کنارش باشیم. من در حال حاضر میپسندم که در این حالت، به صورت ضمنی (implicit) یا وقتی ازم صریحاً خواسته میشه به صورت صریح بگم اگه جای او بودم چه تصمیمی میگرفتم. من حس میکنم صرفاً اطلاعاتدهنده بودن در تصمیمات آدمِ نزدیکمون باعث میشه او هنگام تصمیمگرفتن احساس تنهایی کنه.
از طرف دیگه وقتی یه آدم به من نزدیکه، از مدل ذهنی، ترجیحات، جوری که به مسائل مینگرم و هزاران پیشفرضِ پنهان دیگه مطلعه. به نظرم حتی شنیدن جوابِ من به او کمک میکنه تصمیم بهتری بگیره چرا که در وهلۀ اول وقتی اومده از من مشورت بگیره یعنی به احتمال خوبی ترجیحات و سلسله مراتب ارزشهای من با او کرولیشن داره. در وهلۀ بعد هم حتی اگه توی اون موضوع خاص اونقدر کرولیشن وجود نداشته باشه، اون آدم میبینه که یه نفر دیگه با فلان سلسله مراتب ارزشها و ترجیحات چجوری تصمیمگیری کرده و این خودش به تصمیمگیری میتونه کمک کنه.
البته باید بگم که ضمنی یا صریح پاسخ دادن پرسش فوق به این معنا نیست که اگه تصمیم نهایی دوستم متفاوت بود، ازش حمایت نکنم بلکه کلاً از اونجا به بعد اونجوریه که تماماً بازم در کنارش خواهم بود و دیگه کلاً فراموش میکنم تصمیم من اگه جاش بودم چی بوده و من در هرحالتی حمایتم صد در صده.
به طور خلاصه، من حس کردم گاهی خودم دوست دارم موقع مشورت با آدمای نزدیکم به صورت ضمنی (یا وقتی ازشون میپرسم به صورت صریح) بهم بگن چه تصمیمی رو اگه جای من بودند میگرفتند؛ خصوصاً وقتی که توی تصمیمگیری خیلی مستأصل میشم. به هرحال اگه یه فردی به من نزدیکه و جز دایرهی آدمهای صمیمی زندگیم محسوب میشه، احتمالاً توی زندگیم پوستِ در بازی داره و تصمیمهای من روی زندگی اون هم تأثیر میذاره، چرا نباید بدونم چه ترجیحی داره دربارهی تصمیمگیریهای من؟ به علاوه من رو میشناسه و اینکه فکر میکنم که گاهی پیش میاد که بین انبوه سوشالمدیاها، سلسله مراتب و ارزشهای همیشگیمون رو گم کنیم، سردرگم بشیم و اون آدم نزدیک با این کار دوباره بهمون اون ارزشها رو یادآوری میکنه. البته تهش خب طبعاً اون کاری که خودم بیشتر بهش تمایل دارم رو انجام میدم ولی پاسخ به سوال فوق، وزنی در تصمیمگیریهایم خواهد داشت.
با این حال تأکید میکنم که وقتی یه آدم خیلی نزدیکمون صریحاً سوالِ “اگه جای من بودی چه تصمیمی رو میگرفتی؟” رو نپرسید، به نظرم اشتراک پاسخمون به این سوالِ پرسیده نشده (!) خیلی باید ضمنی باشه. یعنی اصلاً به راحتی نشه فهمیدش.