ابوالفضل چنگیزی

وب‌نوشته‌ها

به بهانۀ حرف‌های استاد دربارۀ تصمیم‌گیری

۵ دیدگاه‌ها

رفتیم که چند دقیقه‌ای یک سوال بپرسیم ولی یک ساعت طول کشید. به بهانه‌ی سوال حاشیه‌ای دوستم که می‌گفت من به فلان فیلدها علاقه دارم اما نمی‌توانم یکی را انتخاب کنم، یک ساعت صحبت کردیم. گفت دوست داشتم که کسی این حرف‌ها را وقتی هم‌سن شما بودم و حتی پیش‌تر به خودش می‌گفته. قسمت کوچکی از حرف‌هایش را در زیر می‌نویسم:

می‌گفت من و شما، لطفی‌زاده یا کلاد شنون نیستیم که استعداد فوق‌العاده‌ای داشته باشیم و بگوییم حتماً باید در فلان زمینه‌ی تخصصی فعالیت کنیم و اگر در زمینه‌ی دیگری باشیم، آن قدرها شکوفا نمی‌شویم که اگر بودیم تا الان پدیدار شده‌بود! خودمون رو گول نزنیم. من و شما معمولی هستیم. همانقدر معمولی که اکثر آدم‌ها هستند. می‌گفت اگر منحنی زمینه‌ها و فیلد‌های تحقیقاتی را برحسب تلاشی که لازم است کار نسبتاً خوبی در آن زمینه بکنیم برای هرکداممان رسم شود، تقریباً flat است! نهایت به میزان خیلی خیلی ناچیزی بالا و پایینی‌هایی دارد که منحنی‌هایمان را با هم متفاوت می‌کند که به نظر من واقعاً مهم نیست؛ برخلاف منحنی مربوط به genius ها که که یک جایی یک دره خیلی عمیق دارد و آن یعنی با مینیمم تلاش نسبت به دیگران، می‌توانند کارهای خلاقانه انجام دهند.

به هرحال گمان می‌کنم پذیرفتن خیلی کوچک بودن عمق دره‌ها و تقریباً فلت‌بودنشان برای خیلی از ماها ساده نیست. آن‌قدر به اشتباه به ما تلقین شده که در دام استعداد‌داشتن در بعضی زمینه‌ها افتاده‌ایم و فکر می‌کنم چون انتظارات معقولی از خودمان نداریم خروجی‌اش حتی بدتر از حالتی می‌شود که می‌شد بشود!

می‌گفت نباید ناراحت شوید که genius نیستند چرا که آن‌وقت به شما تحمیل می‌شد چکار کنید و همین genius نبودن به شما انعطاف می‌دهد. کافی است آن‌هایی که هیچ‌گونه استعدادی ندارید را حذف کنید و بعدش هم یکی از همین باقی‌مانده‌ها را انتخاب کنید و  به بقیه فکر نکنید و فقط هم همان را پی بگیرید و از این شاخه به آن شاخه نپرید. از همین الان زوم کنید روی یک چیز و آن را تا آخر ادامه دهید وگرنه از همین معمولی هم معمولی‌تر می‌شوید. حتی اگر رندوم هم یکی از آن علاقه‌ها را دنبال کنید و تا تهش ادامه دهید و به آن دیگری‌ها فکر نکنید موفق می‌شوید. تنها نکته‌ی مهم این است که دست‌دست نکنید و سریع انتخاب کنید.

حالا می‌فهمم چرا چندسالی است که فقط دو درس که هر دو هم روی یک موضوع هستند ارائه می‌دهد؛ یکی ارشد و دیگری کارشناسی. درست مثل استادش که فقط سه درس ارائه می‌داده (مشابهاً هر سه روی یک موضوع) و هروقت هم سوالی درباره‌ی فلان چیز که صددرصد در تخصصش نبوده سوال می‌پرسیدند جواب نمی‌داده و می‌گفته من تخصصم فلان است.

می‌گفت مواظب تجربیات بد بی‌ربط‌تان باشید. می‌گفت یکبار در زیست دبیرستان از او خواسته شده‌بود که بیاید و نقاشی یک گل را با همه جزئیات بکشد ولی نه‌تنها نتوانسته آن قدرها خوب بکشد که اسم‌ها را هم قر و قاطی نوشته است و همین باعث شده سریعاً تصمیم بگیرد که ریاضی بخواند در حالیکه فکر می‌کند می‌توانسته یک پزشک قلب خیلی‌خوب شود.

چقدر حرف‌هایش را دوست داشتم و چقدر به دلم نشست.



  1. پیمان گفت:

    سلام. خواستم اولین نظرو گذاشته باشم :))

    1. ابوالفضل چنگیزی Administrator گفت:

      :)))

  2. سینا گفت:

    خونه جدید مبارک :)) چقد شبیه قبلیه… چندبار آدرسو چک کردم ببینم کجام :))

    1. ابوالفضل چنگیزی Administrator گفت:

      به به ببین کی اینجاست:)) امیدوارم به زودی حضورن هم ببینمت 🙂
      یکم شبیهه ولی نه اینقدر:))

  3. متین گفت:

    خیلی قشنگ بود.
    منم چند سال پیش داشتم برنامه نویسی یاد میگرفتم بخاطر حرف چند تا همکلاسی هام کم کم کنار گذاشتم و شُل شدم.
    اما میگن اگه حمله نکنی باید دفاع کنی.
    منم نمیذارم کسی منو از هدفم منصرف کنه.
    ممنونننن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *