سال جدید و ترک یک عادت بد

بچه تر که بودم فکر می کردم اگر در لحظه ی سال تحویل دور سفره هفت سین نباشی و اگر در همان یکی دو دقیقه قبل از لحظه تحویل سال دعا نکنی، دیگر آن سال، سال نمی شود! زور می زدم تا جایی که می توانم دعا کنم و همیشه هم نگاه دیگری به دعاهای آن لحظه داشتم و احساس می کردم بیشتر می گیرد. به هرحال تنها تفاوتی که داشت آن بود که کمک می کرد اولویت های زندگی ام را بیشتر بشناسم چرا که آن زمان فکر می کردم احتمالن دعای اول باید بیشتر از دعای دوم و

ادامه مطلب

چرا گاهی نمی نویسیم؟

مدت زیادی است که ننوشته ام و اگر هم چیزی نوشته ام بیشتر از جنس به اشتراک گذاشتن شعری یا سرهم بندی روزمرگی هایم بوده. روزمرگی هایی که به نظرم ارزش به اشتراک گذاشته نداشته اند با این حال به اشتراک گذاشتمشان: )). در این دو ماه خیلی سعی کرده ام بنویسم. بارها نوشته ام و پاک کرده ام. آن هایی که پاک نکرده م و در پیش نویس هایم هستند هم ارزش انتشار ندارند. سوال اینجاست که چرا نمی توانیم گاهی بنویسم؟ چیزهایی که در حالت کلی به ذهن من می رسند:   وسواسی و کمال طلب شدن گاهی

ادامه مطلب

نقطه بهینه کجاست؟

داشتم به دو کیس مختلف فکر می کردم و مقایسه ای بین آنها انجام می دادم. نخستینِ آن دو این است که توانایی ات بیشتر از آنچه در واقع هست پنداشته شود و بالطبع مورد دیگرهم عکس مورد بالاست یعنی توانایی ات کمتر از آنچه در واقع هست پنداشته شود. یک وقت هست که خودمان سبب ساز این ماجرا می شویم و یک وقت هم هست که همه چیز دست به دست هم می دهند که برخلاف تمایلمان این اتفاق بیفتد. به نظرم مورد مهم آن “میزانی” هست که بهتر یا بدتر پنداشته می شوی و بعد اگر به هردلیل

ادامه مطلب

یک تصادف و ذهن معنایاب

سکانس ۱ مادرم چند بار زنگ می زنند. شاید کار مهمی باشد. تلفن را بر نمی دارم. نه اینکه نخواهم صحبت کنم بلکه جایی که هستم آنتن دهی ضعیفی دارد. با خودم می گویم یکی دو ساعت دیگر زنگ می زنم. احتمالن باید ناراحت شده باشند چرا که آن زمان همیشه تلفن را برداشته ام. خودم این تایم را پیشنهاد داده بودم. سکانس ۲ فکرم درگیر است. خیلی درگیر. ماجرایی از مدتی پیش آزارم می دهد. به سمت خشکشویی راه می افتم تا لباس ها را بگیرم. نشسته و دارد غذا می خورد. بیشتر لفتش می دهد. هیچ اعتراضی نمی

ادامه مطلب