کوتاه نوشته ها

کوتاه نوشته های من اینجاست !


۱۲۰۵۱۳۱۰۹۶: دارم تو قطار آلن دوباتن می خونم. راجع به عشقه. درسته بدک نیست ولی اون قدرها راحت نیستم با اینکه این قدر بی محابا واژه عشق را به کار می بره و به همه چیز لیبل عشق می زنه. به جای خوندن اینا، باید مولانا بخونم. به وجد می آم وقتی مثلن با صدای  قربانی می شنوم: ‘”ز هجرت می کشم بار جهانی، که گویی من جهانی را ستونم” و بهش فکر می کنم.


۱۶۴۸۲۱۱۰۹۶:هروقت تصمیم گرفتید بچه نیارید خودتون رو بزارید جای محمدرضا شجریان و به همایون نگاه کنید، باشد که عبرت بگیرید! هروقت هم خواستید بچه بیارید خودتون رو بزارید جای شهرام ناظری بزرگ و به حافظ نگاه کنید باشد که منصرف شوید!


۰۰۰۰۱۳۱۲۹۶: از امتحان بدم میاد. پونزده ساله دارم می رم مدرسه و دانشگاه اما هنوز ریلکس نیستم با امتحان. این خیلی بده. خیلی خیلی بد. مثلن قرار بود مدرسه و دانشگاه ما رو برای امتحان های زندگی آماده کنن.


۱۰۲۰۱۷۰۱۹۷: شاخص کیفیت هوا ۴۰٫ میشه سالمِ سالم. در چنین صبح بهاری دل انگیزی چرا باید از مشهد رفت ؟ :))


۱۲۴۰۲۵۰۱۹۷: چجوری می تونید poorly designed رو فقیرانه طراحی شده ترجمه کنید؟! و چجوری من هم چنان دارم چنین ترجمه ای رو می خونم؟!


۱۳۳۱۰۷۰۲۹۷: سخت ترین کار دنیا تصمیم گیریه.


۲۰۵۹۱۰۰۲۹۷: تمایز به خیلی چیزا بستگی داره ولی من فکر می کنم کسی که مفهوم trade off رو عمیقن درک کنه، زندگیش با بقیه تفاوت فاحشی خواهد داشت.


۲۱۳۹۱۲۰۲۹۷: از بهترین کارایی که عمومن انجام می دم اثر گذاشتن از خودم در صفحات کتاب هایی است که می خوانم. حال می خواهد نوشتن تداعی ای باشد یا هایلایت قسمتی از صفحه یا پرسش هایی که برایم در اثر خواندن پیش می آید. دوباره دیدن کتاب و ردپاهایم عمدتن به من قوت قلب می ده.


۰۱۰۶۱۹۰۲۹۷: دعوا در مترو. من هنوزم دلم می گیره. هرچقدر هم که تعداد دفعاتش زیاد می شه برام فرقی نمی کنه. هیچ وقت عادی نمی شه. دنیا انگار رو سرم خراب می شه.


۲۰۴۰۲۳۰۲۹۷: بهش می گن درماندگی خودآموخته شده. وقتی تلاشت هم خوانی با نتیجه ای که می گیری نداره ودلسرد می شی و فکر می کنی رویداد ها در کنترلت نیستد.


۱۷۳۰۲۵۰۲۹۷: مقایسه های اشتباه.

اینا قشنگ می تونن یه زندگی رو به نابودی بکشند. بی قرارت کنند. ذهنت را آشفته کنند. درنهایت هم دچار shift value می شوی و نمی توانی تعیین کنی کدام یک از این ارزش ها مال خودت بوده و کدام یک تحمیل شده است و تا می آیی به خودت بگردی همه چیزت را باخته ای. خیلی از پل ها را خراب کرده ای. نمی دانم چگونه باید از آنها اجتناب کرد. فقط می دانم که یکی از صد ها شاخص انسان های آرام همین مقایسه نکردن خودشان با آدم هایی است که به آنها مربوط نیستند.


۱۵۲۵۲۶۰۲۹۷: من آدم تنهایی ام ولی تنها تر از من این پسره هست که میاد سالن مطالعه، با بات کانتر بازی می کنه و بعد چند ساعت هم جمع می کنه میره!


۱۴۰۲۰۹۰۳۹۷: ذهنم خیلی درگیره. خیلی خیلی درگیر. قشنگ می دونم که تا شنبه مثلن راهی نداره ولی خب نمی توتم ذهنم رو متقاعد کنم بهش فکر نکنه!

۱۶۴۲۱۱۰۳۹۷: هرقت برای مدت نسبتن طولانی (سه چهار روز مثلن:-“) از لپ تاپ استفاده نمی کنم و فقط از موبایل برای کارهام استفاده می کنم، حس مامان/بابا بودن بهم دست میده :))


۱۷۰۳۱۲۰۳۹۷: بعضی روزها، روز آدم نیست. برای من داره تعدادش کمی زیاد می شه.


۲۰۲۳۱۳۰۳۹۷: خیلی زود زود باید سر و سامون بدم به اینجا. از عید سه ماه گذشته!


۱۴۴۳۲۸۰۳۹۷: همزمانی دو رویداد تلخ و شیرین. حیف که تلخی اش خیلی خیلی بیشتر است


۱۷۰۰۲۸۰۳۹۷: حس کسی رو دارم که یه فایل خیلی حجیم با نت صبوری دانلود کرده بعد فهمیده مثلن اون یکی فایل مورد نیازش بوده و اشتباه دانلود کرده


۰۲۲۲۵۰۴۹۷: بعد بازی ایران – پرتغال:من سعی کردم همیشه واقع گرا باشم و احساسی رفتار نکنم اما آیا اینجا سرزمین نرسیدن هاست؟!

بعدن نوشت: روز به روز مصداق های بیشتری برای صحت این گزاره پیدا می کنم. روز به روز ناامید‌تر می شم.

۲۱۱۸۲۲۰۴۹۷: تنهایی، بدون برنامه بودن و حوصله نداشتن.

ترکیب جالبی نیست به نظرم. به زودی ازشون عبور می کنم.

۲۱۲۳۲۲۰۴۹۷: چرا هیچکس از جایی که هست راضی نیست؟


۱۶۳۲۰۶۰۵۹۷: قشنگ شدم مثل اکثر این کارمندا: )) از یک ساعت مونده به زمانی که می خوام برگردم و کارم تموم میشه، بازدم صفر میشه و دنبال پیچوندنم!


۱۶۲۴۰۸۰۵۹۷: من هنوز که هنوزه قاطی می کنم vertical و horizontal کدومشون میشه عمودی، کدومشون افقی: )) هرکاری هم کردم یه رمزی چیزی بزارم که اشتباه نکنم بازم نشده: )) همیشه دیکشنری نگاه می کنم.


۱۴۱۸۱۰۰۵۹۷: وای که چه زیبا می نوازه لطفی. خدایش بیامرزد.


۲۳۰۸۲۱۰۶۹۷: من از فضای توئیتر خیلی بدم میاد. یه بار اکانتم رو چندماه پیش پاک کردم و الان که دوباره ساختم حوصله اشو ندارم. چند بار سعی کردم تو یه وبلاگ جدید و به صورت گمنام بنویسم. اما همیشه بعد چند روز پاکشون می کنم. یه جای دیگه هم دارم که میشه توش کلی حرف های کوتاه و بلند دل نوشته طور نوشت ولی چند وقتیه حوصله اون رو ندارم. دقیقن از دو ماه و ده روز کم پیش! اصن یه وضعیه.


۲۳۱۱۲۱۰۶۹۷: من دیگه هیچی از ترجمه های پیمان خاکسار رو نمی خونم:)) قشنگ فهمیدم که سلیقه اش ۱۸۰ درجه با من فرق داره.


۲۳۱۴۲۱۰۶۹۷: کی نوشتن این گزارش کارآموزی تموم میشه؟؟ خسته شدم دیگه!


۲۱۵۰۱۹۰۷۹۷: من به حدی که از آدم های خود شاخ پندار و در هرجا اظهار فضل کن، بدم میاد که حد نداره. دو تا از این ابله ها یه خورده کلاس ها رو کمتر میان و با یکی دیگه‌شون هم این ترم کلاس ندارم. در واقع یه جوری کلاس هام رو برداشتم که خیلی کم با این بزرگان دیدار دارم:)) البته یه فرد جدید اضافه شده که خب بازم به نسبت اوکی تره. در کل رها رها رها من!


۱۵۴۷۱۵۰۸۹۷: خب اینکه تو چند روز گذشته چندبار vending machine پولت رو بخوره و کالا نده خیلی زور داره. خیلی


۲۰۰۶۱۰۰۹۹۷: ازش متنفرم. بین افرادی که مجبورم باهاشون تعامل کنم زیادی ناحالصی محسوب می شه.


۲۲۰۰۱۸۰۹۹۷:من مطمئنم ذهنم دچار خطا شده و داره دو سال پیش رو بهتر از اون چیزی که بود می بینه و احتمالن اونقدرها هم دو سال پیش اوضاع بهتر نبوده که الان دوست دارم اون جوری باشم. با این حال می ترسم از اون روزی که دو سال دیگه بخوام حال الانم رو داشته باشم! چه میزان زیادی استرس دارم و کاش یکی بود که می تونستم باهاش این میزان از استرس رو سهیم شم: ))


۲۲۰۰۱۸۰۹۹۷: برآستان جانان چقدر زیباست. خیلی زیبا


۲۰۰۰۲۱۰۹۹۷:از هرچیز numeric متنفرم: ))


۲۰۱۰۲۱۰۹۹۷: از همون اول حدس زدم کارم اشباهه. نباید طمع می کردم.


۱۶۳۴۲۲۰۹۹۷: این پسره کنارم تو سالن مطالعه داره تمرین متمم حل می کنه:) کاش روزی بتونم به اندازه شعبانعلی مفید باشم


۱۹۳۸۰۱۱۰۹۷: دیشب رو می تونم جز چند شب بد زندگی‌م طبقه بندی کنم. خیلی بد. خودم باورم نمی شد که اونقدر عصبی بشم که هم چین تصمیمی بگیرم. یاد ماجرایی که دوستم اون شب تو قطار تعریف می کرد افتادم و خب دیشب باورش کردم. این که یه اتفاق ساده این جوری خونمون رو به جوش میاره و شاید سی سال بعد زندگیمون رو مشخص می کنه. اتفاق دیشب می تونست هم چین خاصیتی داشته باشه!


۱۹۴۴۰۱۱۰۹۷: این روز ها به طرز وحشتناکی بدن


۲۱۳۲۱۳۱۰۹۷: داشتم فکر می کردم با حرفای اون روزش قشنگ چند ماه‌م رو زیباتر کرد. کلی بهم حس خوب و انگیزه داد. حیف که الان همچین پولی رو نمی تونم خرج کنم و وقتش رو هم به نظر می رسه ندارم. خیلی سعی کردم رو اینستاگرام پیداش کنم ولی با یه اسم (دون فامیل) و یه سری دیتیل درمورد شخصیت و شغل کار سختیه :))


۲۰۳۲۱۶۱۰۹۷: رسمن دارم دیوونه میشم. کتاب آشغالش از هرسه تافرمول دو تاش یه غلطی داره. امتحانش هم که رسمن جغرافیاس. با رسم شکل توضیح دهید و مساله های غلط کتاب که باید غلط پاسخ داده شوند. جمع کنید بابا


۱۲۴۹۱۸۱۰۹۷: همه چیز رو دارم خراب میکنم. تاریخ داره تکرار می شه :)) حافظه تاریخی‌مون‌م بده :))


۰۰۳۶۲۲۱۰۹۷: دلم گرفته. ناراحتم. ناراحت از اینکه تا این حد مسائلی که در این چند سال فکر می کردم حلشان کرده ام، دوباره به مسائل حل نشده تبدیل شده اند به دقایقی که بیهوده اتلافشان می کنم. [اینجا یه چیزایه دیگه هم نوشته بودم دیدم اون آدم اصلن ارزش‌ش رو نداره جایی تو هیچ نوشته ای از من داشته باشه: )) ]


۱۸۴۲۰۱۱۱۹۷: امروز از بدترین روزهای زندگی‌م بود.


۱۲۱۰۲۰۱۲۹۷: یعنی هولی شت! طرف قرار می زاره بعد انکار می کنه. عذرخواهی اینا هم تو کارش نیست! زشت نیست جان شما؟ :/


۰۳۴۱۰۵۰۱۹۸: دلم به حالش می سوزه. دلم به حالم می سوزه. بیشتر به حال خودم. به خاطر حماقتم. به خاطر ندیدن ۱۰۰ تا چیز و دیدن تنها یک چیز که دیگه برام هیچ ارزشی نداره. مساله ای که احتمالن از چند روز دیگه که عید تموم میشه ذهنم رو دوباره شدیدن درگیر می کنه مساله موش و شیره. بردن و باختن توش هردوتاش باخته. باخت.


۰۳۵۴۰۵۰۱۹۸: اگه یه روز به جایی رسیدم بدونین که می تونستم به جاهای خیلی بهتری برسم ولی تصمیم های بدم نزاشته : ))


۰۶۲۷۰۸۰۲۹۸: جلسه نسبتن خوبی بود به نظرم. با این حال ملاحظه کردم و یه سری چیزها رو پابلیک نگفتم : ))


۱۶۱۸۱۵۰۲۹۸: همه اتفاق های بد از یه تصمیم بد شروع می شه. دومینویی هم هست واقعن و من واقعن دو تا تصمیم بد گرفتم. کاش می تونستم برگردم. یکیش خرید اون کفش ها و اون یکی هم یک سال دیگه در موردش می نویسم: ))


۱۶۲۱۱۵۰۲۹۸: همیشه ی خدا فکر کردم عددا مهم نیستن. همیشه سعی کردم روی تصمیم هام تاثیر نزاره ولی اخیرن نظرم عوض شده. از این به بعد حتمن مردد می شم! فلان ایندکس و شاخص و بهمان عدد می تونن واقعن یه چیزایی رو نشون بدن به نظرم! واقعن بیاین قبول کنیم چیزهای بهتری نمیشه تعریف کرد. همینا خوبن.


۰۱۰۰۱۸۰۲۹۸: حتی اگه فرض کنیم اون چیزی که شکسته تیکه تیکه نشده باشه و فقط دو تیکه شده باشه، دیگه هرجورم که چسب بزنی و هرچقدر هم مهارت به خرج بدی، بالاخره معلوم می شه شکسته بودنش. آه که چقدر دلم می شکنه وقتی به این بوفه نگاه می کنم و این همه اشیا باقیمت ولی چسب خورده می بینم!


۱۱۴۴۲۵۰۲۹۸: من جوابو می دونم ولی نمی تونم تو زندگی خودم پیاده اش کنم و چقدر دلم می سوزه از این که ذهنم درگیر همچین مشکلی کوچیه

[الان بعد دو هفته (و در واقع بعد از ۵ ماه از جدی شدن این مشکل) فکر می کنم واقعن کوچیک نبود اما راحت حل می شد:( امیدوارم اگه بعدن تو جایگاهی بودم که افرادی مثل خودم این مشکل رو داشتن، نزارم اصلن از همون اول براشون این مشکله بوجود بیاد!]


۱۱۴۶۲۵۰۲۹۸: آیا جسارتشو دارم؟ نمی دونم!


۲۰۲۶۲۸۰۲۹۸: تصمیمم رو به نظرم گرفتم.


۲۲۳۲۱۰۰۳۹۸: دقیقن حس Satoru رو دارم وقتی revival اولش رو تجربه می کرد و فقط تونسته بود کاری کنه که Kayo دو روز دیرتر بمیره. نتونستم تغییر ایجاد کنم. یه بار دیگه باید برگردم. درست مثل Satoru.

آخ که عجب انیمه ای بود.