هاشمی نژاد

اینجا دبیرستان هاشمی نژاد ۱ مشهد است. جایی که وجود “صمیمیت”، “همدلی” و “یک رویی” را بیشتر از دانشگاه حس می کردم. جایی که تهِ تهِ نامردی این بود که چند روز قبل عید را به مدرسه بیایی یا همه کلاس را بپیچانند و تو بگویی می پیچانم و نپیچانی! همین و نه بیشتر! جایی که معلم هایش دلسوزتر و خاکی تر از استادهای دانشگاه هستند. معلم هایی که بیشتر دوستمان داشتند (ودارند) در قیاس با استادانی که نه تنها ممکن است دوستمان نداشته باشند بلکه برایشان خیلی چیزهای دیگر هم مهم نیست.

دلم برای همه آن معلم های دلسوز تنگ شده. حتی آنی که می پنداشتم بویی از دلسوزی نبرده و برایم قابل تصور بود که مثلن سال بعد پیش دانشگاهی های ما را به خاطر پولِ بیشترِ فلان دبیرستان رها کند هم دلسوزتر از اکثر این استادهای دانشگاه است. یاد کلاس های المپیاد بخیر. یاد مهدی زاده بخیر که جلسه اول چهار صفحه داد درمورد خودمون پرکنیم و فرداش اسم هممون رو حفظ بود. به یکی می گفت تو فلانی هستی و نوشته بودی فلان کتاب ها را خواندی، فتوشاپ هم بلدی و والیبال هم ورزش مورد علاقه ات است!به دیگری می گفت تو بیشتر وقتت را با بازی های کامپیوتری سر می کنی و… . اما این استادها “فراموش کار”تر از این حرف ها هستند. اسم که سهل است، خیلی چیزهای دیگر هم یادشان می رود. گاهی گمان می کنم برای فراموش کردن بدنیا آمده اند!

مهدی زاده سه هزار جلد کتاب خوانده بود. برایمان  از تاریخ تمدن ویل دورانت می گفت اما اکثر این استاد ها کتاب غیردرسی نمی خوانند.

یاد صبح تا شب ماندن هایمان در مدرسه برای المپیاد یا فوتبال بازی کردن بین کلاس ها و دیر رفتن سر کلاس ها و اینکه  هرکی دیرتر می اومد باید بستنی یا دلستر می خرید، به خیر. یاد ادای معلم هایمان را در آوردن و خندیدن. یاد سرکله و زدن با ناظم ها برای سر کلاس نرفتن و درس خوندن. یاد دیررسیدن هایم سرکلاس و مراد که هرروز می گفت فردا اگر دیر بیای دیگه  راهت نمی دم اما من بازهم دیر می اومدم:)) .دلم برای همه این ها تنگ شده. دانشگاه خیلی چیزها ندارد که مدرسه داشت.

نمی دانم مشکل از کجاست. شاید هم می دانم اما …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code